|
سالار شهــــــیدان در کــــرببــلا حماســه ی خون آمد خورشید شرف به صحن گردون آمد در وصف حســین بــن علی میگویم از عشق، هـرآنچـه بـود، بیرون آمد اشعار سيد محمدرضاهاشمي زاده
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود زيباترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني تو بود زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار تو بود لحظه با تو بودن بود زيباترين هديه عمرم محبت تو بود زيباترين تنهاييم گريه براي تو بود زيباترين اعترافم عشق تو بود
سلام به همه عزیزان باز من اومدم برای آخرین رنج تنهای تنها می کشیدم انتظارت ناگاه ! دستی خشمگین مشتی بدر کوفت دیوارها در کام تاریکی فروریخت لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک آنگاه دستی در من آویخت دانستم این ناخوانده مرگ است از سالهای پیش بامن آشنا بود یسیار او را دیده بودم اما نمیدانم کجا بود فریاد تلخم در گلو مرد با خود مرا در کام ظلمت ها فروبرد در دشت ها در کوهها در دره های ژرف و خاموش بر روی دریا های خون در تیرگیها در خلوت گردابهای سرد و تاریک در کام اوهام در ساحل متروک دریاهای آرام شب های جاویدان مرا در بر رگرفتند . تو اگه پاییز زردی واسه من بهار سبزی تو اگه هوای سردی واسه من همیشه گرمی تو اگه ابر سیاهی واسه من ابر بهاری تو اگه دشت گناهی واسه من یه بی گناهی تو اگه غرق نیازی واسه من یه بی نیازی تو اگه رفیق راهی واسه من یه تکیه گاهی تقدیم به کسی که خیلی دوستش دارم
در چشم تو دیدم .......... آن شب چلچراغ زندگـــــــــــــــــــانی بود... لطفی نمی خواهم ووووو این نامه حرفی برای مهربانــــــــــــــــــــی بود دلم مي خواهد هرگاه كسي از كوچه شبم گذشت و نگاهش بر پنجره عريان احساسم افتاد عطر شمعداني دل نوشته هايم مشام خاطرش را بنوازد كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم ترا
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم ترا با صد هزار جلوه بيرون امدي كه من با صد هزار ديده تماشا كنم ترا اگه دستم برسه به آسمان تو ستاره ها قيامت ميكنم نميگذارم هيچكي عاشق نباشه ماهو ميان همه قسمت ميكنم توي درياي وجودم حتي قطره قطره اون خورشيد عشق تو تابيد رو تمام هستي اون شب و روز اون يكي شد خورشيد عشق تو تنها ديكه بعدازاون يه روزم رنگ روشني نديدم منو شب باهم يه رنگيم مگه رنگي برترازماست ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 3ماه بيشتر نيست ياد گرفتم كه عشق يعني 2 خط موازي كه هرگز به هم نميرسن ياد گرفتم در عشق كسي به اندازه ي خودت وفادار نيست و ياد گرفتم كه هرچه عاشق تري ............... تنها تري اگر روزي مردم تابوتم را سياه كنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تك يخي بگذبريد تا به جاي معشوقم برايم گريه كند چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بوده ام و آخر اينكه دستانم را ببنديد تا همه بدانندإ خواستم ولي نتوانستم
اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللَّهِ الْحُسَيْن عَلَيْهِ السَّلامُ کل یوم عاشورا...کل ارض کربلا سیـنه ها افروخت از نو، درد وماتم تازه شد کــربـــلا با داغ جانسـوز محـّـرم تــــازه شد عشق در اوج عطش جوشـــید در دامان خاک ای عـزیـزان بار دیـگر داغ ِ عـــا لـم تازه شد
من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بـــی هنگام کردم مـــبتلا خود را نه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم درگل به دست خویش کردم این چنین بی دست وپا خود را چنان از طرح وضع نا پسند خود گریزانم که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را
که قناری ها را پر بستند که پر پاک پرستو ها را بشکستند و کبوترها را آه کبوترها را دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند مهر در صبحدمان داس بدست خرمن خواب مرا می چیند وای باران . باران شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست آسمان سربی رنگ........ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای . باران . باران پر مرغان نگاهم را شست وقتی که سیم حکم کند زر خدا شود وقتی دروغ داور هر ماجرا شود وقتی هوا هوای تنفس هوای زیست سر پوش مرگ بر سر صدها صدا شود وقتی در انتظار یکی پاره استخوان هنگامه ز جنبش دم ها به پا شود وقتی به بوی سفره همسایه مغز و عقل بی اختیار معده شود اشتها شود وقتی که سوسمار صفت پیش آفتاب یک رنگ رنگها شود و رنگها شود بگذار در بزرگی این منجلاب یاس دنیای من به کوچکی انزوا شود
دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیم دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی دلمو دادم به تو،تایکی بشیم دلمو دادم به تو،تنها تو دلمو دادم به تو، تنها تو... تو
در سکوتم لبم ناله پیچید
شعله شمع مستانه لرزید چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشم ها دید همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم می توانی به من رحمت آری ؟ دامنم شمع را سرنگون کرد چشم ها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو صبر کن صبر لیکن او رفت بی گفتگو رفت نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبا ل چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آ شنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خا موش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پیرایه بستند غروب بود که آمد کنار من خورشــــــــید نکند پیرهن زرد را زتن خورشــــــــــــید به باغ آینه دیدم غروب می آویخت هزار ماه و ستاره در انجمن خورشـــــــــــید ز پشت شیشه احساس وشعر می دیدم میان شهر ستاره برهنه تن خورشـــــــــید چه دردناک شبی بود و تیره روزی آه نشسته بود کناری چو بیوه زن خورشــــــــید شکوه نور خدا را به دوش دل می برد ستاره ای که درخشید از قرن خورشـــــــــید در آ طلو ع بهاری رسید بلبل مست و بوسه بر لب گل داد در چمن خورشــــــــــید به یاد لحظه تسلیم در نبرد جنون دو باره دوخت برای دلش کفن خورشــــــــید به سر کشید حریر سیاه شب را مجد گرفت بستر عمر مرا زمن خورشــــــــــــید
|
About![]()
من ديگه خسته شدم بس كه چشمام بارونيه Archivesآذر 1390فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 Links
shahre ketabha
پایان نامه برق-پروژه برق-گزارش کارآموزی |